باید برم
همه منتظرن
ساز به خونه بر گشت.
نمش به درونش رخنه می کند
شرطی شده ام
... جادوی لب ها
دست به دست بریده اش
اشکی بیرون از چشمش
سکوت حفره ای عمیق است
...تکرار نفس ها
رویش نهفته بود
دستم به دست بریده اش
هر روز شبی بیهوده در خود دارد
...عمق فاجعه
یه سیگار کامل می خوام
نصف فیلتر
نه کل فیلتر مال منه
بدین به من
سرشو بریدم تهش مال منه
هواش مال شما
من دارم در جا میزنم
یکی به من اعتماد کنه
شروع شد
تکرار شد
دستشو گذاشت تو سینوسام
من و از جا کند
یکراست برد پیش دکتر تو جارختخوابی.
من اینک آسمانی سرد و طوفانی
خنجری بشکسته در خاکم
و دردم همه درد..
به سان آشنای رفته از یاد
نگاه مانده بر در
مملو از آوای جانفرسای برگی در دل باد
و اینک من خود مرگم.
نشاط از من چه می خواهی؟
تو ای نادیده رنگ درد
تو ای نابسته پیمان با نگاه پیرمرد گوژپشت جان ستان مرگ
من اینک قطره ای جامانده از طوفان نگاه آسمانم رو به دریا
رو به این آیینه ی عصیان
به آن هر لحظه با جوش و به دم بی جوش
من آن راهم
من آن راهی که هیچش شوق مقصد نیست
من نایم
من نایی که هیچش پرده در سر نیست
من آن بشکسته سر بر سنگ تقدیرم
من آن انگار آزاد بزنجیرم.
بر زیر خاک با صلابت
من تمامی مردگان بودم..
و خاک تو آخرین مجال زیستن بود
نه آخرین
تو گویی یگانه ترین فرصت من شدن بود
خاک تو
من تمامی مردگان بودم
سکوت بودم
نه
ترانه بودم
نه از آن دست خواندنی که بخوانم و به جان بنیوشیش
نه چنان خریدنی که به نقد مفت بفروشیش
من تمامی مردگان بودم
من
نه
من نبودم من
که ترانه بودم
نه یکی ضمیر بر تارک جهان شما
نه کناینی چند به تنگ نظری مردمان زمان شما
من تمامی مردگان بودم
تو بودی آن که زبان از قفا برون کشیدی در
جهان من تو تنگ کردی به منی
من آن نیم
که تو گوییم
تویی
من آن منم
اگر چه گوییم
که نه ای!
خسته است ولی کماکان قدم بر می دارد
دستهایش را مخفی کرده مبادا کسی لرزشش را ببیند
بی گمان به جایی می رود که گرگ ها می روند
لحظهای در آن تاریکی در باریکه ای از نور صورتش را دیدم
اشکهایش را ندیده بودم
ولی خندهایش هنوز دز ذهنم پابرجاست.
که چشم ها سخن بگویند
که لب ها
چه بیهوده در تکاپوی واژهایند
کاش می شد واژه را در نگاه
در فراسوی دشت های دیده دید
کاش می شد.
از گاو مش حسن که بگذریم ٬تازه ملتفت شدیم که نه آقا مثه اینکه خیلی از قافله عقب افتادیم.به خودم گفتم آخه حیفت نیومد با اون قد رعنا و اون یال وکوپال بشینی کنج خونه (زیرکش سلمک) بزنی ؟ حالا چی٬همون موقع که ما داشتیم به خیال خودمون از دروازه های علم و هنر شکوهمندانه رد می شدیم برادران رزمنده در حال کشف دروازهای موجود بهشت بودند و به اکسپرینس خودشون بش از پیش می افزودند. اهل فامیلم با به به و چه چه که آره پسر فلانی و دیدی چه قد سربراه و آرومه خوشا به حال پدر و مادرش فضا رو واسه ما احمقانه تر می کردند . حالا که اون روزهارو به خاطر میارم بهتر میتونم شباهت های خودمو با گاو مش حسن ببینم .البت اون شاخ داشت و ماشاخک هم نداشتیم.
بد نیست از اخوی عزیز بگم که از ما بزرگتر بود و مثه کوره آجرپزی آتیش می سوزوند به عبارتی داغ داغ بود . صغیر و کبیر و مرد و زن و پیرمرد و جوون و الباقی و اهدناالصراط المستقیم می کرد و بله. بعد فهمیدم که نه ای دل غافل اخوی ما تو اون سن روشن فکر بود و طرفدار حقوق همجنس بازا هم بود .اینم یه دلیل دیگه که میگم ما عقبیم .ما بعد از این همه سال دیدن و شنیدن و مکاشفه ی هرمونی تو اینو اون هنوز نتونستیم این جماعت همجنس باز رو به واقع بفهمیم چه برسه هدایتشون کنیم. خلاصه لپ کلام اون موقع هر کی به ما نمی گفت پپه احتمالا خودشم پپه بود .
ادامه داره...
1-زیرکش سلمک: گوشه ای در ردیف موسیقی ایرانی